روز آخر مدرسه.
1405/6/31 ~ 14:57 ~ ⋆.°𝐄𝐫𝐢𝐧𝐚•⋆.˚ ~ 59 بازدیدپرسیدی دلم برای مدرسه تنگ شده؟ گفتم نه؛ اصلا.
ولی چند ساعت بعد دیدم یه دوستی که خیلی وقته پیام نداده این ویدیو رو برام فرستاده، سر صحبتمون باز شد. از اون روز گرم گفتیم که چطور صندلی ها داغ بودنو نمیشد روشون نشست یا از کولرهای خراب حوزه که از دریچه هاشون آب شلیک میکرد و تف تفی میشدیم. یا از شُکو تک چرخ که هنوز با گذشت چهار سال فرق وسط میزاره و سیس نوجوونای پونزده ساله میگیره. از شرطبندیمون سر اخراجش هم گفتیم یا نه؟ خب در آخر ما رفتنی شدیمو این پیری نه.
آخرش نفهمیدیم اسی با حشمت چیکار کرد، گربه ی بدبختو کرد تو کارتن و زد زیر بغل،رو به همه امون هم گفت خداحافظ ...(بنده خدا حرف قشنگی نزد ولی چه میشه کرد لاو لنگوییجش بود.)

حشمت چراچشمات پر از حرفه؟ چرا دلت پر از غمه؟

در آخر باید بگم شاید فقط یه کوچولو دلم تنگ شده.
پ.ن پیام جدیدتو الان دیدم با یادآوری ماجرای پشت بوم و در پشتی مدرسه و همینطور درخت سنجد حتی یه ذره هم دلم تنگ نشد. فقط مونده بود بت آرمان به خانواده هامون اطلاع بده و تعهد ازمون بگیره. مو به تنم سیخ شد با یادآوریش. (گاد نگهدار مدیرمون باشه که از دست آرمان نجاتمون داد.)
